ازجنگ بدم مي آيد
چهل ويك سال دارد.هميشه مي گويد:«آخرمتانت چيزي خوبي است»ولي گاهي غم واندوه زندگي به قدري برروانش غلبه مي كند كه تمام استقامتش را درراه صبرازدست ميدهد و بعدمي زند زيرگريه. از ريختن اشكش كمي احساس آرامش مي كند-اما دوست ندارد هرگزبه گذشته هايش بينديشد: به خشونت وآشوب، به صداي مخرب انفجاروفيرگلوله ها، به مرگ خانواده وبه قتل صدهاانسان بي گناه.
روزهاست پس ازاينكه همه چيزش را ازدست مي دهد، بادختركوچكش كلنجارمي رود؛ واين برايش خيلي آزاردهنده است. ولي به رغم تمام مسايل معتقداست:«زندگي واژه غريبي است، بايستي هميشه لمسش كرد» وبا معاش ناچيزي كه ازيك كارگاه توليد لباس بدست مي آورد، دركلبه محقرش زندگي مي كند
☼☼
مثل هميشه خورشيد ازپشت قله هاي شرقي طلوع كرده است. ولي امروزگويي ابهت خاصي دارد. نورساطع ازحلقه سوزناكش كه انگارآرامش ستودني به جسم آدم مي بخشد- از لاي شيشه هاي آبي عبوركرده وقسمت نيمي ازاتاق كه سنگ ديواره هاي فرسوده اش چون كليشه اي بي روح جلوچشمم مي نمايد، تابيده است. هنوزديدن به حفره هاي بي شمارش كه ازبرخورد گلوله ها بوجود آمد، برايم غم واندوه بي شماري به ارمغان مي آورد؛ اين سنگ ديواره هاي محقركه روزگاري شاهد گوياي يك تراژدي بود. شايد براي هميشه وتاابد. انگاراحساس غريبي دردلم شورمي زند: خاطرات چندسال قبلم، واقعيت هاي ملموسي كه چون كابوسي يكبار زندگي ام را لمس كرد و گذشت. اما با همين يكبار لمس كردن، تمام دارو ندارزندگي ام را به يغما برد وجرقه اي از رؤياهاي كودكي ام را براي هميشه خاموش كرد. بعد از آن است كه هميشه اشك مي ريزم. گويي اين پديده شوم همنواي روحم شده است. گاهي مجبورمي شوم تصميم بگيرم همه چيزرا فراموش كنم وآن وقت كمي احساس شادي مي كنم:«زندگي چه اندازه جالب است» سعيده را مي بينم وبا خودم خلوت مي كنم:«همين كافي است، چون اگراوهم نبود-تاحال به توده اي ازخاك مبدل شده بودم»مثل اكثرروزها، روي دفترچه اش خوابيده ومجعدطلايي اش كه همه روزه با آب صابون آراسته اش مي كنم، ازپشت گوشهايش گذشته وبالاي فرش محقراتاقم لميده است. نمي دانم مشغول چه است، لابدشعرمي گويد. ديروزقطعه اي را سروده بود و گفته بود كه عنوانش را من بگويم . بعد يكبار دكلمه كرد:
مژده اي دل كه فرح بخش دل وجان وطن باز آيد زبراي سروسامان وطن
وگفته بود:« ديگه شه روز ديگه مي گم.»
درآغوشش گرفتم:«آهان مادر، فهميدم فهميدم»جسته وگريخته گفت:«پس بگو»معلوم است كه هنوزسخت مراقب است با ملاحظه كاريهاي ريزكودكانه اش، لحظه اي اشك را ازصورتم دور كند ولبانم را به خنده بازكند. نميدانم، شايد برداشتن اشك ازچشمانم را سعادت بزرگي برايش مي داند. زيرگوشش نجوا مي كنم:«دوستت دارم عزيزم» نوازشش مي كنم ودرآغوشش مي گيرم.اندام استخواني اش را هرچه بيشتر مي فشارم. آخرگاهي وحشتم مي گيرد:«اين طفلك معصوم، چرا مي خواهد همه چيز را بداند؟»
درجواب سوالي كه كرده بود نخواستم تاخيركنم. گفتم:«صلح، نه دخترم؟»لبخند آرامي برداشت وبعد آهي ازسركشيد:«ازجنگ بدم مي آيد» معلوم نيست اين يك جمله را ازكجا آموخته است وچرا هميشه برزبان مي آورد. فقط هنگامي كه اشك را درچشمانم مي بيند. ولي به قدري برايم آزاردهنده تمام مي شود كه انگاراو شاهد گويا برتمام واقعيات زندگي ام بوده است. شب و روز و هروقتي كه احساس غريبي دلش را مي گيرد. سوالهاي عجيبي مي كند، من هم كه دلم پرازعقده است نمي توانم جلواشكم را بگيرم. ناگزير مي زنم زيرگريه. تامدت هاي طولاني-تاوقتي كه تكه بدن داغم به سردي مي نشيند.اوهم به تقليدم گريه مي كند ودرآغوشم مي اندازد.لابد مي خواهد غمها را بامن قسمت كند.با خودم مي گويم:«آخراين كودك معصوم...»
حقيقت تلخي است.آخرسعي مي كندخاطرات تلخم را با رٶياهاي كودكانه اش عجين كند.اين واقعه اي شوم وهميشگي ازسالها قبل-زمانيكه تازه زبان به سخن بازكرد،درزندگي ام هويداگشت.با ديدن تنهايي خودم وخودش دچارمخمصه اي مي شود وبعدهم ذهن كنجكاوش به سراغ سوالهايي مي رود كه هرگزدوست ندارم با زبان واقعيت ها برايش تعريف كنم.ولي گويي اين سخت گيري ام بيشتروادارش مي كندتاجواب سوالهايش را دركنج چشمان اشك زده ام جست وجوكند.چون به هرحال نمي خواستم ازگذشته هاي زندگي ام-ازدست دادن خانواده وصداي هولناك رگبار...چيزي را برايش تعريف كنم.ولي اشكم هميشه روي گونه هايم را فرا مي گيرد وتمام زندگي ام را درحديك واقعه اي شوم درذهنش حك مي كند.
مهدي زرتشت --- ادامه دارد