دراندوه آفتاب
سايه هاي غم
رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم، طبق روايت اهل سنت و جماعت، در دوازدهم و به روايت شيعه، در هفدهم ربيع الاول عام الفيل، در مکهء مکرمه متولد شد. در سن چهل سالگي به رسالت مبعوث گشت، 13 سال در مكه، 12 سال در مدينه و جمعاً مدت 23 سال نبوت کرد، و سرانجام در بيست و هشتم صفر سال يازدهم هجري، به سن 63 سالگي در مدينهء طيبه، ديده از دنيا بست و به رفيق اعلي پيوست!
حضرت امام حسن مجتبي، سبط اكبر پيامبرخدا(ص) در پانزدهم رمضان سال سوم هجري در مدينهء طيبه، خانهء علي و زهرا(س) به دنيا آمد. بعد از شهادت پدرش علي ابن ابيطالب(ع)، مدت 10 سال به امامت و هدايت خلق پرداخت. در بيست و هشتم صفر سال پنجاهم هجري، با زهر توسط عمال بني اميه، در سن 47 سالگي به شهادت رسيد و در مدينه، قبرستان بقيع، مظلومانه به خاک سپرده شد.
امام هشتم حضرت امام علي بن موسي الرضا؛ در يازدهم ذيقعدهء سال 148 هجري در مدينهء مباركه به دنيا آمد. بعد از شهادت پدرش امام موساي كاظم، مدت بيست سال امامت کرد و سرانجام در بيست و نهم ماه صفر سال 203 هجري، به سن 55 سالگي توسط آل عباس درمشهد مقدس، مسموم گشت و در سرزمين غريب "طوس" به خاك سپرده شد!
***
بيست و هشتم صفر، سالروز در گذشت نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است؛ پيامبر معظمي كه سفير رحمت و بشير نعمت پروردگار بود و با بعثت و رسالت خويش، جهان را از جوراديان به عدل اسلام آورد و در خاتميت مدني و مباركش، دفينه هاي خرد و گنجينه هاي علم آدمي را گشود و بشر را در حوزهء استقلال عقل و عمل، به آسمان اراده و ابتكار بالا برد!
بيست و هشتم صفر، روز غروب خورشيد است؛ يادآور اندوه سنگين تر از كوهي كه از بسته شدن دريچه هاي وحي و قطع رابطهء زمين و آسمان؛ بر جهان و آدميان مستولي گشته و گيتي را در ماتم آفتاب، يتيم و حطيم گذاشته است؛ خاطرهء درگذشت دردناك محمد رسول الله(ص)؛ ستوده مرد اسطوره و برگزيده اي كه واسطهء فيض و فضل آفريدگار بر آفرينش بود و همچون رنگين كماني آراسته از آيه ها و سوره ها، ثري را به ثريا پل مي بست و خاك را به خدا پيوند مي داد!
يبست و هشتم صفر؛ روز رحلت رسول رحمت و محبت خدا، حضرت محمد ابن عبدالله(ص است؛ ابرمرد تكرارناپذير و ناتفسيري كه زندگي نوراني اش، سراسر ايهام و الهام بود؛ موجود منور و خردپروري كه مكتب نخوانده، مدرس مكتب عالم شد و قدرت روحي و كشف و رشف باطني اش، حريقي از نور و نشور در زمين و زمان افگند و با شق القمري از حقيقت اعجاز، شعله بر هرچه مجاز افگند و بعنوان بهترين اولين و آخرين، مُهر پايان طومار طولاني نبوت آسماني تاريخ اديان الهي شد.
آهنگ فراق
در سال يازدهم هجري با برگشت از حجت الوداع، وقتي سورهء فتح را گرفت و آخرين آيه (واتقوا يوماً ترجعون فيه الي الله) بر آن پيامبر عظيم الشأن نازل شد، با دل و دركي كه از آنسوي هستي، خبر و اثر مي آورد؛ از لحن و لفظ آن، آهنگ غمرنگ "الرحيل" رفتن به رفيق اعلي و كوچيدن به عالم بالا را احساس كرد و ابري از اندوه بر سيماي مباركش سايه افگند. بر ستون حنانهء مسجدش، بادلي لبريز از درد و فراق تكيه داد و با بياني كه تلخي و تلنگر يك آسمان اشك و اندوه را در خود نهان داشت، به اصحاب و يارانش از رفتن خويش به سوي خدا خبر داد و گفت زود است كه از ميان شما برايم و به پيشگاه پروردگار پرگشايم!
آهنگ حزين اين پيام، آميخته بابغض گلوگير، در شبنم شفافي از اشك بر خورشيد نگاه، از لبان پدر مهرباني كه پايهء قدرت و عزت مرم و سرمايهء اقتدار و اعتبار ايمان بود و در هر اشارتي، بشارتي از سوي خدا ارزاني خلق مينمود؛ چنان تلخ و توانسوز بود كه هرچه ياران و اخوانش، در سكوت سنگين، ماندند و در لحظات اول، جز اينكه از پشت پرده هاي اشك بر سيماي سپيد و پراميد پدر و پيشواي عزيز و عظيم شان مبهوت بمانند، جرئت جاري شدن هيچ واژه و جمله اي را برزبان نيافتند!
ازان به بعد، با گذشت هر روز احساس ميكرد كه گامهايش بردوش زمين، سنگيني مي كنند و ابر كسوف، نفس به نفس بر سيماي سالخورده اش چيره ميگردد. احساس مي كرد كه كوه هاي عبوس و نخل هاي سر به زير مدينه و حجاز با اندوه غريب، بر قامتش خيره مي شوند و از سواد شهر و در و ديوار، غربت و غم مي بارد. احساس ميكرد كه افق هاي زندگي، بسيار باريك و نزديك شده و دل آسمان براي ديدن و به برگرفتنش، سخت دلتنگ و تقاضامنداست!
با هر رفتن به مسجد و ايستادن به نماز، غربت گلوگير محراب و يارانش را، لمس مي كرد و قلب و عقل نوراني عرش نورد و خرد پروردش، گواهي مي داد كه همه چيز در ملال مبهمي از اشك يتيمي، غوطه وراند. روزها و هفته هاي زيادي از ماه ها و سالها را در اين مسجد و اين شهر زيسته و با هرسايه و هرستون از درو و ديوار مدينه اش، انس و آشنايي داشته؛ اما هيچگاه چنين غريب و غمين نيافته و نديده است. چهره اش در نوري از وحي و شعاعي از الهام، چنان روشن و مهيمن شده مي رفت كه روشنايي قبل از خاموشي يك شمع را تداعي ميكرد و بسيار ديدني و دوست داشتني جلوه مينمود و هر دل و ديده اي را به تماشاي خويش مي خواند تا سيرسير ببينند و دير دير به تماشا بنشينند. و اين همه، چيزي نبود كه از ديد و درك ذره شكاف آن خورشيد، به دور بماند و پيام و الهامي نگيرد.
بر مزار شهداي احد
پيش از آنكه گامهايش از رفتن و ايستادن باز بمانند و از بستر برنخيزند، دست فاطمه دخترش را گرفت و به قبرستان احد رفت و بر مزار يكايك ياران رزم و برادران روزهاي درد و زخمش ايستاد و هاي هاي گريست و گريست. به ياد آورد كه اين خوبان و خون خفتگان، چسان با ايمان و آرمانش عهد بستند و با جان و استخوان شان بر پاي آن پايدارماندند. به ياد آورد كه در ليلت المبيت هجرتش، "علي" اعلي در بسترش خوابيد و "عتيق" صديق، از غارحرا تا يثرب همراهي اش كرد و در شور و هلهلهء مردم، به مدينه پا گذاشت!
سيماي خسته و شكنجه شدهء ياسر و سميه بردگان بينواي ابوجهل عمرابن هشام مخزومي را به ياد آورد كه چسان با ترنم "احد احد" توحيد، دشنهء دشمنان اسلام و ايمان را از خون شان رنگ كردند و اولين شهداي راه خدا و آزادي خلق شدند. به ياد همسرش خديجه افتاد كه در تحريم اقتصادي قريش در شعب ابيطالب؛ چرم آب ديده را زير دندان ميگرفت و درد گرسنگي را در راه خدا تحمل مي كرد و سپيد و نحيف همچون ماه فرورفته در مِه، تا آخرين رمق حيات، به رويش لبخند مي زد!
جنگهاي پياپي اسلام و كفر را از نظر گذراند و در لابلاي گرد و غبار جنگ و يورش بي امان نيزه و تيغ، گلقطره هاي خون ياران شهيدش را ديد كه برپاي فتح و ظفر دين، فواره مي زدند و سرختر از هرچه گلبرگ لاله هاي داغدار بهاري، بر دامن دشت مي چكيدند تا نخل هاي آزادي و ايمان را با شهد شان، پايدار و پربار نگهدارند.
فتح مکه را به خاطر آورد و در دلش گذشت که همين دوماه پيش، با شکوهي وصف ناپذير در بدرقهء ده ها هزار نفر از امت مجاهد، رهسپار مسجدالحرام شد و بت هارا با دست پسرعمش علي، به زيرافگند و از زبان بلال بردهء حبشي، بربام کعبه تکبير پيروزي سر داد و سران کفر و الحاد را امان و آزادي بخشيد. آنگاه در بازگشت به غديرخم، به وحي آسماني: "يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليک من ربک..." بر منبري از جهاز شتران بالارفت و در جمع هزاران حاجي مسلمان و مؤمن، دست امام علي ابن ابيطالب را گرفت و بالابرد و گفت: "من کنت مولاه فهذا علي مولاه! و آنگاه پيام رضايت و رحمت پروردگار: "اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام ديناً" را، يافت و آسوده خاطر و سبکبار به مدينه شتافت!
بر گور آخرين فرزند دلبندش ابراهيم، گذر كرد و با عاطفهء گداختهء يك پدر و يك پيامبر، اشكهايش جاري شد، دستي بر محاسن شريفش كشيد و براي آنكه كوه گراني از اندوه نداشتن فرزند پسر را از دوش دلش بردارد، برخاست، دست دخترش فاطمه را گرفت، رو به آسمان كرد و با لحني كه از زلال اشكهايش شستشو شده و گره در گره از گريه هاي گلويش عبور ميكرد، خواند: "انا عطيناك الكوثر، فصل لربك وانحر، ان شانئك هوالابتر."
آنگاه با گام هاي خسته و دل لخته لخته، "اُحُد" را به سوي خانه ترك گفت و بر بلنداي شهر، با دلي لبريز از درد و فراق كه ويژهء هرانساني رسيده به سرمنزل آخر زندگي است، مدينه و مسجد و جاي جايي از زمين را كه ده سال به اينسو، گشته و نشسته و قدم گذاشته و كاري كرده و سخني گفته و خاطره يي كاشته است، از نظر گذراند و بر يتيمي هاي مردم و بي كسي هاي شهر و تنهايي هاي اهلبيتش، اندوهگين گفت: "يااهل يثرب لامقام لكم!"
مدينهء درد و داغ
مدينه در آرامش پيش از توفان، روزهاي درد و دلتنگي را مي گذراند و اصحاب و ياران آن نبي گرامي و دوست داشتني، در اندوه نبودن و نديدنش در هرنماز و اذان، همچون كودكان در انتظار پدر مي نشستند و وقتي اورا با گامهاي لرزان و عصازنان مي ديدند، صداي شان به گريه بلند ميشد و غم عميق برجانها و دلها مستولي ميگشت.
در آخرين روزهاي ماه صفر سال يازدهم هجري، كه ديگر توان رفتن به مسجد را هم از دست داد و از شدت كسالت، حال و حركتي نداشت، از پسرعمش علي خواست تا براي رفتن به مسجد، كمكش كند. علي زير بغلش را گرفت و درحاليكه از شدت درد، پارچهء زردرنگي بر پيشاني مباركش بسته بود، در اشك و اندوه اصحاب، به مسجد رفت و بر ستون "حنانه" جاي هميشگي كه حكم منبري را برايش يافته بود، نشست و شمرده شمرده، آخرين توصيه هايش را به امت كرد و گفت: "من مي روم و دو چيز گرانبها نزد تان به امانت مي گذارم؛ كتاب خدا و عترتم اهلبيت؛ تاوقتي به اين دو متمسك هستيد، هرگز گمراه نمي شويد." و تاكيد كرد: "خدا را فراموش نكنيد؛ پيامبر تانرا از ياد نبريد. نماز را برپاي داريد و زكات را بپردازيد!" و افزود: "نگذاريد پشت درهاي بستهء حکومت، زورمندان، ضعيفان را پاره پاره کنند! نگذاريد پشت درهاي بستهء خلافت، سرمايه داران و اغنيا، فقرا را پامال کنند......"
ابري از حسرت و درد، سيماي اصحاب و يارانش را پوشاند و باران اشك ديده هارا تركرد؛ اندوه و اضطراب، وقتي رنگ غم و ماتم را به خود گرفت كه پدر مهربان امت، در آهنگ غمگيني از وداع آخرين و ديدار واپسين؛ با فروتني و تواضع سرشار از شفقت و مودت، از همگان بخشش خواست و از موضع يك حاكم و يك رهبر و يك پيامبر گفت: "هر کسي حقي بر گردن من دارد که ادا نشده است؛ حق جاني، مالي و يا حيثيتي، امروز بگويد و حساب مرا تصفيه کند؛ مرا ببخشد و از من بگذرد يا قصاص کند تا حساب ما به آخرت نيفتد!"
در سكوت اشك آلود اصحاب، شخصي برخاست و گفت: "اي رسولخدا در غزوه يي از غزوات، پشت سرتان حركت ميكردم، تازيانه به اسپ تان زديد و به دوش من نيز اصابت كرد؛ ميخواهم قصاص خودرا بگيرم!" فرمان داد تازيانه بياورند! آنگاه، با لحني كه از ژرفاي عدل و عظمتش، مايه ميگرفت و رشته هاي هرجان و دلي را به آتش مي كشيد، گفت: "بيا و قصاص خود را بگير!"
مرد، در بُهت و حيرت همگان برخاست، تازيانه را گرفت و گفت: "اي رسولخدا؛ آن روز دوش من برهنه بود!" بيدرنگ شانهء درد كشيده اش را برهنه كرد؛ چشم مرد به مُهر نبوت افتاد، تازيانه را افگند و درهاي هايي از گريه هاي گرم و گُرگرفته اش، بازوي برهنهء پدر و پيامبرش را بوسيد و چهره ماليد و برديده كشيد و از عدل و انصاف آن رحمت خاضع و متواضع خدا، آب شد و گلاب شد و در شورش اشك هاي پُرشتاب خويش، قطره قطره بر دست و دامنش چكيد و چكيد!
"الي الرفيق الاعلي"
سرانجام پنجشنبه بيست و هشتم صفر از راه رسيد؛ لحظه هاي جدايي يك روح روشن و نورافگن از كالبدي كه شصت و سه سال از يتيمي هاي تولد تا پيامبري هاي وفات، درد و رنج كشيده و براي تاسيس مكتبي متكي بر آموزه هاي پاك و پراعتبار آسماني و تدوين قانوني منبعث از وحي و الهام الهي؛ از جاهليت خون و خطر شرك و كفر تا مدنيت رحمت و محبت ايمان و اسلام، هفتخوان هجرت و جهاد و شهادت و جراحت را پشت سر گذاشته، فرياد دوجهان از يك دهان بيرون داده و "گلبانگ سربلندي" عرب را به آسمان رسانده است!
پيكر پردرد و رنجي كه در هر پاره از قلبش، داغ يك شهيد و معلول امت و غم يك فقير و بينواي تهيدست را به ارمغان داشت و در هر نوري از نگاهش، منشوري از عشق و عرفان و ايمان و قرآن و اسلام، موج مي زد و تخت و تاج امپراطوران جهان از هيبتش مي لرزيد؛ اينك بربستري از ليف خرما و جامهء خشني از پشم شترها، در خانهء عايشهء صديقه، آرام گرفته و سر بر دامن پسرعمش علي گذاشته بود.
پرده هاي لطيف اشك، پيام آور شورشهاي عاطفي درونش بودند كه با ديدن اهلبيت و بخصوص دخترش فاطمه و نوادگان دلداده و شيفته اش حسنين و زينبين، بر ديدگانش موج مي زد و به دخترش فاطمه دلداري و دل آسايي مي داد: "تو اولين كس از خاندانم هستي كه به من ملحق مي شوي!" و زير لب زمزمه مي كرد: "ومامحمد الارسول قدخلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم!"
براي آخرين بار، نزديكترين ياران و خاندانش آمدند؛ نگراني هاي شان را يافت و از آنان خواست قلم و دواتي بياورند تا چيزي بنويسد كه بعد از او دچار آشفتگي و پريشاني نشوند؛ اما هياهوكردند كه "هذيان مي گويد!" دلگير و آزرده خاطر به يكايك آنان نگريست. تمام توان و نيروي خودرا جمع كرد و بريده و شمرده گفت: پس از من؛ مشركان را از جزيره العرب بيرون برانيد؛ هيئت هاي نمايندگي قبايل را همچون من، بپذيريد؛ و..... نگاهش به سيماي غمزدهء علي خيره ماند و سكوت كرد..!
جماعت از خانه رفتند و او در دريايي از اشك اهلبيتش، غوطه ور ماند؛ علي، فاطمه، حسنين و زنيبين، عايشه و زنان ديگر... هركدام در اشك و اندوه خويش شناور بودند و او، همچون شمعي روشن و مهيمن در دل اين اشكها، قطره قطره آب ميشد و رمق به رمق رو به خاموشي مي رفت. در عبور سنگين و غمگين ثانيه هايي كه يك عمر را با خود مي بردند و يك تاريخ تلخي و طپش را تحميل مي كردند، بالاخره، لحظه اي رسيد كه نبض ناآرامش، از طپش افتاد، امين وحي پرودرگار، مترنم و متبسم زمزمه كرد: "الي الرفيق الاعليً" و همه چيز تمام شد!
محمدرسول الله(ص، از دنيا رفت و به ملأ اعلي پيوست! آفتاب رحمت و محبت خدا از افق بسته و غم گرفتهء امت غروب كرد و زمين از هيبت و صولت بال و پر جبرئيل امين، محروم ماند. واسطهء فيض خدا برخاك و رابطهء زمين و افلاك، براي هميشه، از هستي رخت بربست و فصل يتيمي هاي روزگار از راه رسيد. چشمهء وحي آسمان، از جوشش و جريان افتاد و روند نزول آيات از تراوش و افزايش ايستاد! زمين در اندوه از دست دادن جان و روانش، دجله به دجله، يم به يم گريست و در بغضي سنگين و آهنگيني از دلتنگي ها سرود:
مي روي و عشق مي گردد يتيم
در گلوي صبح مي سوزد نسيم
مي روي و روح از جان مي رود
يوسف دلها ز كنعان مي رود
محمد عزيزي