سرمقاله

افغانستان و احياي نقش ژئوپوليتيکي آن در منطقه
افغانستان به لحاظ موقعيت جغرافيايي در مرکز قاره بزرگ آسيا واقع شده است وگرچه خود به آب هاي بين المللي راه ندارد؛ اما از طريق زميني مي تواند به عنوان يک چهارراه تجارتي و مواصلاتي بين شمال و جنوب و جنوب شرقي و جنوب غربي عمل نمايد.
افغانستان در عين حالي که خود يک منبع بکرودست نخورده طبيعي به شمار مي آيد و با استخراج آن مي تواند، نيازمنديهاي کشورهاي منطقه را تأمين کرده و تعاملات تجاري و اقتصادي خود را با جهان خارج گسترش دهد، از اين پتانسيل نيز برخوردار است که روابط سياسي و اقتصادي در اين منطقه آسيايي را با يک تحول و دگرگوني عميق و سازنده مواجه مي سازد.
موقعيت ژئوپوليتيک و ژئواستراتژيک افغانستان از يک طرف و انشقاق ها وافتراق هاي داخلي و ناکارآيي دستگاه حکومتي از جانب ديگر، سبب گرديد، تا اين کشور همواره در معرض چشمداشت هاي کشورهاي بزرگ و کوچک و دور و نزديک قرار بگيرد و سياستگذاران و برنامه سازان کشور به دليل فقدان شايستگي وظرفيت کاري، هيچگاه نتوانسته از اين موقعيت جغرافيايي در تعامل با کشورهاي خارجي به نفع مردم و در راستاي منافع ملي واقتصادي کشور بهره ببرند؛ جايگاه حساس جغرافيايي و داشته هاي زيرزميني و رو زميني ما نه تنها عوايد اضافي را بردرآمدهاي ما نيفزود؛ بلکه باتحميل جنگ هاي خانمانسوز داخلي و خارجي، حداقل دارايي هاي مردم را نيز به تاراج برده است.
در شرايط جديد که جامعه جهاني و سياست هاي حاکم در منطقه خواهان مشارکت وحضور فعال وتأثير گذار افغانستان در تعاملات سياسي و اقتصادي منطقه و جهان است، مي طلبد تا دولتمردان و سياستمداران ما با عبرت گيري از روندهاي مخرب و عقب گراي گذشته، دراحياي نقش ژئوپوليتيکي افغانستان در منطقه و حضور مثبت آن در تعاملات سياسي، اقتصادي و فرهنگي، تلاش نمايند.
افغانستان همچنان که مي تواند از لحاظ اقتصادي دسترسي کشورهاي جنوب آسيا را به بازار پررونق آسياي ميانه تسهيل نمايد ومتقابلاً انتقال مواد اوليه و بخصوص انرژي را از کشورهاي آسياي مرکزي به جنوب ميسرسازد، مي تواند زمينه هاي اصلاح نظام فرهنگي و نزديکي وپويايي فرهنگهاي مختلف را در منطقه نيز فراهم آورد.
توسعه و تحکيم روابط سياسي و اقتصادي با ترکمنستان که با سفر رييس جمهور کرزي در آن کشور، ابعاد تازه تر و گسترده تري پيداکرده، گامي بلند، مثبت و ارزنده اي است درراستاي احياي نقش ژئوپوليتيکي افغانستان در منطقه و بيرون آمدن سياست خارجي کشور از لاک انزواگرايي وفضاي ترس آلود وخصم پنداري که به لحاظ تاريخي نه تنها سياست خارجي ما به آن مواجه بود که کل ساختار اجتماعي وفرهنگي و اقتصادي ما در تارهاي جادويي و عنکبوتي آن گرفتار آمده بود. بدون شک رهاسازي سياست هاي کلان ملي از تنگناهاي موجود مي تواند مسيرهاي جديدي رادر راه ترقي،پيشرفت و سازندگي کشور بگشايد و چشم اندازهاي نوي را فراروي دولت و جامعه افغانستان براي ساخت يک افغانستان آباد، آزاد و مستقل وبه وجود آوردن مردمي برخوردار از سطح مطلوب سواد، آگاهي و فرهنگ و دانش سياسي و علمي ايجاد مي کند. چشم اندازي که خود زمينه هاي همزيستي و همسازي ملي را در چارچوب منافع مشترک ملي پديد مي آورد و آهنگ رشد اقتصادي و رفاه مادي همشهريان را در سايه بهره گيري از فروش مواد اوليه وخام و استخراج منابع طبيعي کشور و استفاده از حقوق سرشار ترانزيتي که از طريق مبادلات کالاهاي تجارتي بين جنوب و شمال و شرق و غرب کشور، نصيب افغانستان مي گردد، آماده وفراهم مي سازد.
توسعه وتحکيم روابط افغانستان با همسايگان و احياي نقش ارتباطي افغانستان در عرصه فرهنگ وتجارت؛ بايستي به عنوان يک مسئله استراتژيک و راهبردي در محراق سياست خارجي کشور قرار بگيرد ودولت بايد ظرفيت وتوانايي خود را در ايفاي اين نقش بزرگ و توسعه آفرين هم براي مردم افغانستان وهم براي جامعه جهاني و کشورهاي منطقه به اثبات برساند.

فرم ورود به ايميل



لينک به ما

با کاپي کردن کدهاي زير و قرار دادن آن در سايتتان مي توانيد به ما لينک کنيد:

بلخي؛ حنجرهء سبز فرياد!

محمد عزيزي
بيست و چهارم سرطان؛ سالروز شهادت بزرگمرد دنياي دين و ادب، شاعر شهير و متاخر کشور، بنيانگزار ادبيات انقلابي افغانستان، علامه سيد اسماعيل بلخي است؛ شهيد بلخي، شراره يي بود که از خاکستر خاموش قرن زجر و زخم مردمش برخاست و در روزگار ساکت و سياهي از تعقيب و ترهيب، پيراهني از آفتاب به بر کرد، بر افق اميد و آرزوي سوختگان و ستمديدگان سرزمينش ايستاد، به روشني و پاکي در راه رسيدن به حق و تامين عدالت و مدنيت در کشور، مرجع اميد و آرزوي توده ها شد، پيوسته با شيفتگي و دلدادگي فراچشم آنان تابيد و درخشيد تا به شهادت رسيد.
به گراميداشت از ياد و خاطرات زنده و زيبندهء آن آزاده مرد بزرگ وطن و آن فريادگر بيدار دردها و درماندگي هاي مردم هم ميهن، در سطور ذيل؛ زمان، زندگي و مبارزات پيگير و فراموش ناپذير آن شهيد عزيز، فشرده و گذرا مرور مي گردد. باشد که رهروان بلخي و ميراثداران ايمان و آرمان بلخي، يادش را همچون چلچراغ فروزاني از عشق و غرور، فراروي زندگي و آزادگي خويش قراردهند و در شعار وعمل به آن بزرگ تاسي بجويند و در دنياي وانفسايي از هرگونه تبعيض و تفاخر، چون او به وحدت ملي و اخوت اسلامي بينديشند و چکامه هاي درد و دلتنگي هاي ديروز اورا، امروز برجاي خالي او با خود زمزمه کنند که:
چه ابتلاست که در هربلاد مينگرم
نزاع مذهب و جنگ نژاد مينگرم
به نام صلح به اسباب جنگ مي کوشند
زبهر تفرقه در اتحاد مينگرم!
مگرنه جمله ز يک نسل پاک باباييم
ترا به محنت خود از چه شاد مينگرم
بيا بيا همه اعضاي يک بدن باشيم
امور جمله به وفق مراد مينگرم
بهانه چند نماييم به بيسوادي خلق
تمام مفسده از باسواد مينگرم
ميان ماو تو صد درد مشترک باقيست
ترا به خود زچه بي اعتماد مينگرم!
***
سالهاي زندگي و مبارزهء علامه شهيد بلخي، در عرصهء داخلي عمدتاً برابر بود با امارت 17 ساله امير حبيب الله خان بعد از مرگ پدرش اميرعبدالرحمن خان، نضج گيري نهضت مشروطيت درصحنهء حيات سياسي- اجتماعي کشور و سرکوبي اين جريان و دستگيري عده يي از اعضاي آن و محکوميت آنان به اعدام و يا حبس مدام. برکناري حبيب الله خان از امارت در يک معامله سياسي- قبيلوي در 1919 و جانشيني امان الله خان غازي پادشاه روشنفکر و رفورميست مترقي افغانستان، جنگ سوم افغان- انگليس و خلق حماسهء شکوهمند استرداد استقلال کشور در 1919 ميلادي، تدوين اولين قانون اساسي افغانستان در 1921 به دستور شاه امان الله غازي و شورش ملاها درعکس العمل به شيوه هاي مدرن و متجدد حکومت و سياست اين شاه جوان و اصلاح طلب کشور، قيام حبيب الله کلکاني معروف به "بچه سقاو" و هجرت شاه امان الله غازي از افغانستان به ايتاليا و تسلط بچه سقاو برکابل و شورش هاي مردمي و ملکوک الطوايفي عليه بچه سقاو و سقوط و اعدام وي توسط محمدنادرشاه در سال1923 و بعد کشته شدن نادرشاه بعد از چهارسال حکومت به دست عبدالخالق از دستياران غلام حيدرخان چرخي در 1929 و تاجپوشي اعليحضرت محمدظاهرشاه به جانشيني از پدرش محمدنادرشاه و شروع صدارت 17 ساله خفقان آميز هاشم خان عموي محمدظاهرشاه در افغانستان در 1933 ميلادي.
و در صحنه بين المللي زمان تولد و تحصيلات شهيد بلخي مصادف بود با بزرگترين تحولات و فعل و انفعالات سياسي- نظامي در سطح جهان؛ با حمله آلمان به حوزه بالکان و پشتيباني اطريش و امپراطوري عثماني در روم صغير از آلمان، مقابله انگليس و فراسنه و روسيه با اين حملات و و قوع جنگ جهاني اول و شکست آلمان و سقوط امپراطوري بزرگ عثماني و تجزيه کشورهاي اسلامي، استيلاي نظام مارکسيستي برروسيه تزاري، تسلط روسيه بر کشورهاي آسياي ميانه مسلمان و نصفي از ترکستان اسلامي، استيلاي انگليس بر شبه قاره هندوستان.
شهيدبلخي بعد از چهارده سال تحصيل در مشهد مقدس و مطالعهء عميق اين همه حوادث و درک و دريافت تجارب تلخ از زدوبندهاي ملي و بين المللي و شاهد بودن بر اين همه شکست و بست هاي جهاني و منطقوي؛ در سن بيست سالگي، نهضت خويش را در راستاي رهايي کشور از سلطهء نظام استبدادي و تامين عدالت اجتماعي آغازکرد. وي در جنبش روحانيت مبارز ايران عليه نظام شاهنشاهي در قيام گوهرشاد سال 1314 نقش بزرگ و برجسته يي را به عهده گرفت که بعد از سرکوبي اين قيام از سوي رضاشاه پهلوي، به شدت تحت تعقيب قرار گرفت و اجباراً با بهلول (يکي از رهبران قيام گوهرشاد) مشهد مقدس را به مقصد مصر و عراق ترک گفت.
مصر و عراق هم از پذيرايي بلخي کوتاه آمدند؛ وي مجبور به اخراج از اين کشورها گرديد و بالاخره درسال 1317 از طريق هرات، وارد افغانستان شد و مدت هشت سال از طرف هاشم خان در هرات متوقف و ممنوع الخروج ماند و درهمين دوران، فرصتي پيش آمد که به ازدواج پرداخت.
در مدت هشت سال اقامت اجباري اش در هرات بين سالهاي 1317 تا 1325، بار ديگر تحولات بزرگ سياسي- نظامي جديد در سطح بين المللي با وقوع جنگ جهاني دوم به رهبري آلمان، ايتاليا و جاپان از يکسو؛ و کارگرداني انگليس، فرانسه، آمريکا و روسيه از سوي ديگر، پيش آمد که سرانجام منتج به شکست هيتلر و تجزيه آلمان به دوبخش شرقي و غربي، تسليمي جاپان مقابل آمريکا در پي بمباران اتمي هيروشيما و ناکازاکي، اشغال مسجدالاقصي توسط اسرائيل، سقوط نصف ديگري از ترکستان اسلامي به کام چين کمونست، اعلام استقلال ملي پاکستان در شبه قاره هند، و طرح پشتونستان مستقل در قبايل دوسوي ديورند از سوي قدرت هاي خارجي؛ که تا امروز مطرح بحث بحران خيز دو کشور همسايهء مسلمان قرار گرفته و همچنان لاينحل باقي مانده است.
و در سطح داخلي در افغانستان؛ طي اين سالها به صدارت 17 ساله خفقان آميز هاشم خان عموي محمدظاهرشاه، پايان داده شد و شاه محمود خان عموي ديگرش به جاي او نشست، محمدظاهرشاه با تجارب 17 سال سلطنت و سياست، کم کم از خشونت اوتوکراسي کاست و به ملايمت و مداراي دموکراسي روي آورد. با پايان يافتن صدارت 17 ساله هاشم خان جلاد در سال1325 شمسي و روي کارآمدن شاه محمودخان که بعدها عنوان "پدردموکراسي" افغانستان را گرفت، اندک فضاي بازتري براي فعاليت هاي سياسي و فرهنگي در کشور به وجود آمد و به يک دوره طولاني از اختناق در افغانستان پايان داده شد. درين بحبوحه، محاصره هشت سالهء بلخي درهرات نيز پايان يافت و وي با خروج از هرات رهسپار کابل شد و رخصت يافت تا اولين فريادش را در مسجد پل خشتي در اجتماع عظيم مردم کابل به گوش نظام و جهان رساند و بعد به مسافرت به ديگر شهرها و ولايات وطن غرض ترويج وحدت و برادري اسلامي و پيوند روح زخم خورده و جريحه دارشدهء ملي در اقوام مختلف کشور پرداخت و سرانجام به کابل برگشت و پايتخت کشورش را منحيث مرکز فعاليت هاي مبارزاتي خويش برگزيد.
کابل آنروزها، تحت صدارت انتصابي شاه محمودخان، اولين گام هاي يک دموکراسي نيم بند و نمايشي را بر مي داشت و نشانه هاي مختصري از جنب و جوشهاي سياسي و اجتماعي در قالب احزاب و اجتماعات و جرايد و مطبوعات آزاد در مرکز کشور، کم کم به ظهور مي پيوست. درين دوران مجال تنفسي شد تا انديشه ها اولين جوانه از شکوفايي هاي خويش را تجربه کردند. تسلط انحصاري زبان پشتو در کشور پايان يافت، قانون شهرداري ها تصويب و تطبيق گرديد. آيين نامه مطبوعات تهيه و به اجرا گذاشته شد. انتخابات نسبتاً آزاد مجلس شورا به عمل آمد. بيگاري ها ملغي اعلام گرديد. جرايد آزاد به خط انتشار پيوست.
حلقات حزبي و دستجات سياسي، با شرکت و عضويت يک عده روشنفکران در کابل و ولايات ديگر از جمله مشرقي و قندهار تاسيس و بنيانگزاري شد؛ که در يک حلقه شخصيت هايي مانند "گل پاچا الفت، قيام الدين خان، عبدالرووف بينوا، فيض محمد انگار، غلام حسن صافي، نورمحمدترکي، حاجي محمدانور اچکزايي، سردار محمد داودخان، عبدالمجيد زابلي، حسن شرق و علي محمدخان"، عمدتاً در تاسيس "ويش زلميان" و "کلپ ملي"، سهم داشتند و جرايد "انگار"، به صاحب امتيازي فيض محمد انگار، و جريدهء "ولس" به صاحب امتيازي کل پاچا الفت را انتشار مي دادند، که بيانگر آراء و افکار اين جمع و جماعت به حساب مي آمد.
در حلقهء ديگر؛ روشنفکراني چون "مير غلام محمدغبار نويسندهء کتاب افغانستان در مسير تاريخ، سرور جويا، براتعلي تاج، عبدالحي عزيز، فتخ محمدخان، نورالحق خان و مير محمد صديق فرهنگ نويسنده کتاب افغانستان در پنج قرن اخير"، بر محور جريدهء "وطن" گردآمده بودند که صاحب امتيازش ميرغلام محمد غبار و مدير مسئول آن علي محمد خروش و بعداً ميرمحمد صديق فرهنگ بود.
جريدهء ديگري تحت عنوان "نداي خلق" به اعتبار دکتورمحمودي، تاسيس شد که مسئوليت ادارهء آنرا عبدالحميد مبارز بر عهده داشت و شخصيت هايي چون نصرالله يوسف، محمد نعيم شايان، عبدالرحيم محمودي و...، در آن شامل بودند و عده ديگري نيز به نحوي پيرامون آن پرسه مي زدند.
جمعيت نيمه سري- علني ديگري به نام اتحاديه آزادي پشتونستان، ظاهراً به کارگرداني غلام حيدرخان عدالت و همکاري ببرک و در واقع به رهبري محمد داود خان پسرعموي محمدظاهرشاه به وجود آمد که در ظاهر با شعار داعيه پشتونستان آزاد، عملاً پلان به قدرت رساندن محمد داودخان را تعقيب مي کرد.
درين ميان، جريان مشخصي که جدا از حلقات ديگر مستقلاً شکل يافته و به هيچيک از جريانها و جناحهاي ديگر پيوند نداشت، نهضت آزاديخواهي علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي بود؛ که با ترکيب معتدل و متوازني از تمامي اقوام و مليت هاي کشور، در تشکيلي از افراد نخبه و سرشناس مانند "علامه سيد اسماعي بلخي، خواجه محمدنعيم خان قوماندان سابق امنيه کابل، محمد ابراهيم خان معروف به بچه گاوسوار، ميرعلي گوهرخان از غوربند، قربان نظرخان صاحب منصب اندخويي، محمداسماعيل خان وکيل از سرخ پارسا و محمد اسماعيل خان از جغتوي غزني"، شکل گرفته بود.
حلقهء حزب علامه سيد اسماعيل بلخي؛ هم در شکل، هم در شعار، هم در ماهيت و هم در محتوا و هم در سياست و عمل، با ديگران کاملاً متفاوت بود؛ زيرا اولاً به يک مکتب و مذهب و زبان و نژادخاص محدود نمي شد. بلکه افراد مختلف از اقوام مختلف و ولايات مختلف در آن شامل بودند و جنبهء خاص قشري و قومي و طبقاتي نداشت. ثانياً داراي تئوري و طرح مستقل و متمدني از حکومت (جمهوري شرقي- خودي متکي برانديشهء ناب اسلامي) بود؛ نه به جريان و جناح دموکراسي خواهان مشروطه (اطلاح طلبان سلطنت طلب غربگرا) رابطه يي داشت و نه به حلقهء حزب سوسياليستي هواخواهان روسيه، واسطه مي رساند. ثالثاً اصلاحات را از ريشه مي خواست و هر گونه تغيير ظاهري را در سطح دولت، بدون تغيير زيربنايي و بنيادي در اصل حوزهء حاکميت، ناکام و بي سرانجام مي پنداشت.
شهيد بلخي با اين تشکيل و ترکيب از انجمن و افراد، خود بعنوان رهبر حزب و تئوريسين نهضت، تشخيص داده بود که تا نظام استبدادي و انتصابي، با مهميز و تهديد تازيانه برگردهء وطن سوار است و استيلاي طبقاتي خويش را با حذف و نفي نژادي و نفر و نفلهء حقوقي ديگران، بالش و گسترش مي بخشد، جايي براي توسعهء سياسي و دموکراسي و معنايي براي آزادي و انکشاف مدني، اصلاً وجود ندارد!
گرچند محمدظاهرشاه اعليحضرت و شاه محمود صدراعظم، ابتدا با ايمان و اطمينان به دموکراسي روي آوردند و به نيروهاي مخالف، اجازهء اظهار وجود و ابراز انديشه دادند؛ ولي با گذشت زمان، اوضاع تغيير کرد و دموکراسي نوپا با دخالت و دست اندازي هاي محمد داود پسرعموي شاه به شدت درهم کوبيده شد و روش و منش سلطنت رفته رفته به همان سياست هاي سمتي و سليقوي سابق رجعت کرد.
شخصيت هاي آزاد، يکي پي ديگري به زندان رفتند و مطبوعات و جرايد آزاد نيز يک يک تعطيل شدند. شعار دموکراسي در ابتداي تولد خويش، هرچند طنين رنگين و آهنگيني يافت و شاه محمودخان صدراعظم وقت، پدر دموکراسي لقب گرفت؛ اما در چارچوب عملي محدود و مشخص خويش، بيشتر زمينهء رشد و بالندگي را براي تبارز و جود دو جرياني آماده ساخت که هردو ريشه در دربار شاهي و خانوادهء سلطنتي بهم مي رساند؛ گروهي که نظام مشروطيت و تدوين قانون پارلمان سبک غرب را طرح و تبليغ مي کرد و خود شاه محمودخان عموي شاه، در راس قاعدهء آن قرار داشت؛ و گروه ديگري که از روش کاري کمونيزم و منش مبارزاتي سوسياليزم شرق پيروي داشت و علم رهبري آن را محمد داودخان پسرعموي ديگر شاه، بردوش مي کشيد؛ درحاليکه مردان آزديخواه و منتقد ديگري چون ميرعلي اصغرشعاع، براتعلي تاج، سرورجويا و...، در زندان به سر مي بردند و اجازهء فعاليت هاي فکري و فرهنگي در کشور را هرگز نداشتند و نمي يافتند.
درين راستا بود که علامه شهيد سيداسماعيل بلخي و يارانش نيز در اول حمل سال 1329 شمسي به اتهام براندازي نظام سلطنتي به زندان رفتند. حکم اعدام بلخي از سوي علماي درباري صادر شد، که در اثر عکس العمل شديد مردم، از اجراي آن صرفنظر گرديد و درعوض، بلخي مدت پانزده سال و هفت ماه و يازده روز در زندان دهمزنگ ماند.
مطالعه کارشناسانه از اوضاع و احوال و شرايط اجتماعي سياسي آن روز اين حقيقت رانشان مي دهد که اتهام کودتا و قيام به بلخي و ياران و اطرافيانش، بسيار ساختگي و جورشدگي مي نمايد؛ که صرف بعنوان يک راهکار براي تعطيل فعاليت هاي پيشتاز فکري و فرهنگي بلخي، و يک دستاويز جنايي و توجيهي براي دستگيري و زندان بردن و به بند کشيدن بلخي و خفه کردن فريادهاي روشنگرانه و متهورانهء بلخي از نارسايي هاي نظام شاهي، طرح و تعقيب شد. همه مي دانند که انجمن فکري- فرهنگي بلخي، در عين پويايي، هنوز بسيار نوپا بود و از نظر نظامي، سياسي و اجتماعي، به هيچ عنوان نمي توانست پيروزي خويش را از طريق کودتا و قيام مسلحانه عليه نظام سلطنتي و به دست آوردن قدرت سياسي کشور، محاسبه کند و با چند نفر و چند ميل تفنگ به ميدان مقابله با اردوي قدرتمند شاهي برايد.
اساس نهضت بلخي، هرگز بر قيام مسلحانه براي براندازي نظام سياسي کشور، استوار نبود و فلسفهء فعاليت هاي فکري و سياسي اش با کودتاي نظامي هرگز هماهنگي و همخواني نداشت. بلخي، هرگونه تغيير و تحول در اوضاع سياسي- اجتماعي مملکت را نه مقطعي و سطحي؛ بلکه ريشه اي و هميشگي مي خواست و يگانه راه شکست اختناق را ايجاد آگاهي اجتماعي و تحول فکري در گسترهء وسيع ملي و مردمي، مي دانست و سخت مي کوشيد تا از فشار افکار عمومي براي آوردن اصلاحات سياسي و تامين عدالت اجتماعي در کشور، استفاده کند و از آرا و انديشه هاي آزاد مردم در بيرونرفت از استبداد سياسي و رويکرد به دموکراسي و مردم سالاري ديني، مدد بجويد.
اين مضمون از متن و محتواي هزاران بيت شعر انقلابي و فريادهاي جاوداني آن شهيد بزرگ راه آزادي و آگاهي کشور، به دست مي آيد. تکيه برعلم و نفرت از جهل در بند بند اشعارش موج مي زند و فقر و سياهروزي ملک و ملتش را نتيجهء حاکميت استبدادي و سلطهء فردي بر سرمايه و برنامهء ملي مي داند و مي گويد:
حاجتي نيست به پرسش که چه نام است اينجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اينجا
ما به سرمنزل مقصود چسان راه بريم
راهزن رهبر و خس دزد امام است اينجا
بينش مترقي و انتقادي که اوج انحطاط و اختناق نظام و نقش عمدي آن در عقب نگهداري عوام را اينچنين رسا وبي پروا فرياد مي کرد و مي فرمود: "بلخي علاج مردم بي درد مشکل است؛ کانون دردها شده دارالشفاي خلق!" و پنجه در گلوي حاکميت مي انداخت و مي سرود: "ضحاک عصر ما هم دست از ستم نگيرد؛ تاکاوه باز بندد چرمي به کار آخر!" و از شب ديجور درد و دلتنگي زندان سرد و سياهش، کارنامهء حاکميت را به بازخواني مي گرفت و مي گفت: "خائنا! قصر تو و قبر تو ازخون غريب – پر بود رگ رگ ما خون نياکان امشب"؛ براي سيستم تحميلي و انتصابيي که هيچ رابطه يي با اشک و غم توده ها و هيچ پيوندي با درد و داغ بندگان خدا نداشت و از هربادي برخود مي لرزيد، هرگز قابل هضم و حزم نبود و راهي جز به بند کشيدن و ازميان برداشتنش نبود.
و بالاخره، اين هردو راه به ترتيب طي شد؛ چون روح سرکش و پُرآتش بلخي شهيد، به هيچ راهکاري موافق با مذاق نظام و معارض با منافع مردم، آشتي و انعطاف نداشت، به بهانهء کودتا ابتدا به زنجير کشيده شد؛ اما پانزده سال زندان، نه تنها نرمش و سازشي در لحن و لفظش پديد نياورد بلکه هر روز بيشتر از روز قبل، رنگ و آهنگ سوخته تر و افروخته تر به خود گرفت، و دامنهء فريادگري ها و گسترهء بيدارگري هايش بيشتر و برنده تر گشت؛ سرانجام، چاره يي جز شهيد شدنش نماند تا به شکل مبهمي در شفاخانهء علي آباد کابل درحاليکه ممنوع الملاقات بود، روح پرطپش و نا آرامش، از دوش دردها و رنجهاي مردم و جامعه و ملت و ميهنش، برخاست و از کالبد جوان و جورديده اش جدا شد.
شهيد بلخي، راهي را که روز اول در تعهد با مردم و ايستادگي بر پاي حق و آزادي ، آغاز کرد و در رسيدن به سرمنزل مقصود، همواره از متن مرگ و مرارت، پرتلاش و خطرنشناس به پيش پيمود، بالاخره با ترانه يي از تراژيدي و غم، و با حماسه يي از اندوه و الم، صادقانه به فرجام رساند؛ تا از آلام ايستادگي برپاي حق و فريادگري در راه آزادي، بر بستر زيبندهء شهادت آرميد؛ پايبست جسم و جان را شکست تا به ديدار جانان رسيد و مصداق "صدقوا ماعاهدوالله عليه" گشت؛ آنگونه که خود گفته بود: "تا نگذرد از جان کسي در وصل جانان کي رسد!"

آرشيو

صاحب امتياز : حزب وحدت اسلامي افغانستان
مديرمسؤول: حفيظ الله زکي، تلفن 0799157371 hafizullah_zaki@yahoo.com
معاون: داد محمد عنابي
سردبير: اسدالله سعادتي، تلفن، 0799348957 assadati@yahoo.com
هيأت تحرير: محمد عزيزي، اسماعيل حکيمي، علي قوم شاهي، محمد اسحاق فياض، م. تاتار خاني.
بخش پشتو : اسحاق موحدي.
خبرنگار: عزيزالله مبشر، تلفن 0772123538 rbamyani@yahoo.com
صفحه آراء: آصف فولادي. aseffoladi@yahoo.com
حروفچين: عبدالصمد.
توزيع: کريم رضايي 0797073453
تيراژ : 6000 نسخه
آدرس دفتر مرکزي:سرک سوم حوت، سرک ليسه مسلکي هنرها, مقابل ليسه.
نمايندگي باميان : دفتـــر حـــزب وحدت اســـلامي، تلفن: 0799245544
نمايندگي پل خمري: سرک قهوه خانه دفتر نمايندگي حزب وحدت تلفون: 070294800
ساير شهرها : مراکز"ني" (غرفه هاي کليد)