صداي پاي آب
بدون هيچ چراغي
ازجاده هاي تارعبور مي کنم
او قيس نام داشت. دهزاد تخلص مي کرد. سه سال پيش با او آشنا شدم. هنگامي که در کارگاه شعر مي آمد. جوان و پراستعداد بود. با لبخند حرف مي زد. هميشه کتابچه کوچکش را باخود داشت. هرموضوع به نظرش جالب مي آمد ياد داشت مي کرد. با وجودي که کار دريک مؤسسه خارجي طاقت فرسا ست ولي او هميشه در کلاس حاضر مي شد. کم تر پيش مي آمد که غير حاضرشود. بيش تر به شعر سپيد علاقه داشت. خيلي عالي مي سرود. تصويرهاي تازه، شعرش را جاذبه مي داد. يادم مي آيد وقتي که اين شعر را برايم خواند چقدر تحت تأثير قرار گرفتم:
آواز ني
نواي من است
آينده نيز
هدية صدايم
سرمي نهم به دامن شب هاي تار
ازغروب دلتنگ و
تلخ خويش
درياي طوفاني کنارمن
امواج غزل مي خواند
وپرندگان گندم زار
برشانه هاي درد من آشنا هستند
بدون هيچ چراغي
ازجاده هاي تارعبور مي کنم
دلم را مي سپارم دست تقدير
وچشم هايم را
هديه اي براي شما
اينک من اين معامله را
صد حنجره
فرياد مي کنم
وقتي شعرش را دکلمه مي کرد شنونده را با خود در امواج دريا ها مي برد. اين رفاقت ما ادامه داشت. اما من هيچگاه باور نمي کردم که روزي اين گونه روي از ما برگيرد. در اين اواخر گوشه گير شده بود. کم تر مي ديدمش. جز وقتي که جلسات "آرمانشهر" داير مي شد. آخرين ايملش را تقريباً 15 روز پيش دريافت کردم. از هر خبر تازه اي آگاهم مي کرد. بالاخره روزي در جلسه صبحانه دفتر نشسته بودم که يکي از همکاران به من گفت: خبر داري که قيس خود کشي کرده؟ اين خبر مثل پتکي بر سرم اصابت کرد. هيچ نمي فهميدم که چه کنم؟ با تليفون خودش تماس بگيرم؟ نه! با ...
**
سيد قيس دهزاد در سال 1356 ه . ش در شهر کابل ديده به جهان گشود. هنوز اوان کودکي را سپري نکرده بود که آوارة ديار غربت گرديد. تا صنف شش را در کويته پاکستان درس خواند سپس به کابل آمد. از سال 1379 ه . ش به سرايش شعر پرداخت. قالب سپيد تنها قالب مورد علاقة وي بود. اين دونمونه شعرش را به من داده بود. گويا او مي دانست که روزي ريسمان دار را خود برگردن خويش خواهد انداخت:
سلام
آفتاب!
تصوير پرکشيدة بهشت
نبض ذلال آب
وابتداي راه سبز
سلام
آفتاب!
طلوع لحظه هاي شعر
سرور باطراوت بهار
ومعشوقة دقايقم
سلام!
راه سبز هميشه
يک شاخه لبخند
بسترسکوت
محل يک وقوع
سلام، آفتاب
طلوع قصه فانوس
عروج شعر هاي من
تصوير پرکشيدة بهشت
نبض ذلال آب.